پس از طلوع

۲ مطلب در شهریور ۱۳۹۸ ثبت شده است

سکوت را تو یادم دادی...
اینکه حرف هایم را٬ درست در همان لحظه که می خواهند به صوت بدل شوند را با تمام وجود ببلعم...
سکوت را یادم دادی همانطور که ترس را فلانی یادم داد٬ یا مثل همان روز که چشم هایی عشق را یادم داد. با خودم عهد بسته بودم که عاشق چشم ها نشوم! عاشق چشم شدن٬ زیادی کلیشه ای بود٬ هر کسی از راه رسیده بود از چشم ها گفته بود خوانده بود و نوشته بود و سروده بود. 
از آنها کلیشه را آموختم. خواستم در کلیشه ها غرق نشوم که چشم هایش کلیشه را با عشق آمیخت و اینطور بود که شکست را و غیر منتظره را آموختم...
فلانی نقش کمتری داشت٬ از او فقط کلمه ای جدید آموختم که مفهومش هیچ گاه برایم اتفاق نیفتاد
فلانی برایم تداعی مهربانی شد
و آن دیگری دروغ را به من آموخت...
تو اما سکوت را یادم دادی...
سکوتی که آرام آرام آمد٬
لب هایم را به هم دوخت
و کلمات را هر طور بلعیدم آخر یک جوری باز خودشان را نشان دادند.
راه لب ها بسته شد٬ چشم که بود٬
و دست ...
دست که بود...
و قلم هم که بود...
نوشتن را تو یادم دادی...

اینکه در گوشه ای حرف هایم را بی مخاطب بنویسم و نگاهشان کنم

اینکه مخاطب حرفای خودم باشم را تو یادم دادی...

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۵ شهریور ۹۸ ، ۲۳:۲۴
غزاله پ.

در «هیچ»٬ چیزی دیده بودم،
و از لیوانی خالی آب نوشیده بودم،
و در خیابانی که وجود نداشت راه رفته بودم،
و زیر بارانی که هرگز نبارید خیس شده بودم،
و برای موسیقی‌ای که وجود نداشت ترانه‌ای گفته بودم،
و آن روزها قهرمان داستانی بودم که هرگز نوشته نشده بود،
و بعد چشم‌هایی را دیدم که هرگز نگاهم نکرد،
و عاشق چشم‌هایی شدم، بی‌آنکه بدانم حتی وجود نداشته اند،
و در آغوشی گریستم که هرگز برایم باز نشد،
و دل به قولی سپردم که هرگز ندادی‌اش،
و در گوشم زمزمه‌ی حرف‌هایی تکرار می‌شد که هرگز نگفتی‌شان!
و از حرف‌هایی که هیچگاه نگفتی به اوج رسیدم بی آنکه بالی برای پرواز داشته باشم،
و از آسمان ستاره‌ها چیدم، 
از آسمان؟
از آسمانی که وجود نداشت؟
.
نیمه‌های پر لیوان را زیادی باور کرده بودم،
نیمه‌ی پر لیوانی را دیده بودم که همیشه خالی بود...
من در «هیچ»، چیزی دیده بودم...

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۵ شهریور ۹۸ ، ۲۳:۲۲
غزاله پ.